تبليغاتX
عشق ! تو خالیه - شعری از سهراب سپهری
در شبي تاريک که صدائي با صدائي در نمي آميخت و کسي کس را نميديد از ره نزديک ،

يک نفر از صخره هاي کوه بالا رفت و به ناخنهاي خون آلود روي سنگي کند نقشي را و از آن پس

نديدش ، هيچکس او را ...

شسته باران رنگ خوني را که از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشکيد .

از ميان برده است ، طوفان نقشهايي را که بجا از کف پايش .

گر نشان از  هر که پرسي باز ، بر نخواهد آمد آوايش...

آن شب هيچکس از راه نمي آمد

تا خبر آرد از آن رنگي که که در کار شکفتن بود .      کوه : سنگين ، سر گردان ، خونسرد .

باد ، آمد ولي خاموش .                ابر پر مي زد ولي آرام .   

ليک آن لحظه که ناخنهاي دست آشناي راز رفت تا بر تخته سنگي کار کندن را کند آغاز ، رعد 

غريد کوه ها را لرزاند .

برق روشن کرد سنگي را که حک شد روي آن در لحظه اي کوتاه پيکر نقشي که بايد جاودان ميماند .

امشب باد و باران هر دو مي کوبند : باد خواهد بر کند از جاي سنگي را

و باران هم خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد ... هر دو ميکوشند ، هر دو مي خروشند .

ليک سنگ بي محابا در ستيغ کوه

مانده بر جا استوار ، انگار با زنجير پولادين... . سالها آن را نفرسوده است ، کوه اگر در خويشتن

پيچد   ،   سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند و 

نمي فرسايد آن نقشي که رويش کند در يک فرصت باريک ( در شبي تاريک... )

                                                                                                   سهراب سپهري

 

نوشته شده توسط محمود در 86/07/22 ساعت 14:12 | لینک ثابت |
 
business articles