تبليغاتX
عشق ! تو خالیه

                    

نوشته شده توسط محمود در 86/07/23 ساعت 9:58 | لینک ثابت |
 

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیر تا بدانی که چه میکشم

نوشته شده توسط محمود در 86/07/22 ساعت 14:17 | لینک ثابت |

خداوندا !
 

آنکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت

 

در تنهاترين تنهايي اش تنهاي تنهايش مگذار

نوشته شده توسط محمود در 86/07/22 ساعت 14:15 | لینک ثابت |
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري*

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي*

 هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي*

 درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد*

هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري*

 هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه*

 به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني*

قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري*

 و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده,

شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي....

 

 

نوشته شده توسط محمود در 86/07/22 ساعت 14:14 | لینک ثابت |
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست،

 تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست

 تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم،

تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست،

 تنهايي را دوست دارم...

 در كلبه‌ي تنهايي‌هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد،

 شايد در سكوتي يا شايد در شبي سرد و باراني... بگذار كسي نداند كه هنوز دوستش دارم...

نوشته شده توسط محمود در 86/07/22 ساعت 14:13 | لینک ثابت |
در شبي تاريک که صدائي با صدائي در نمي آميخت و کسي کس را نميديد از ره نزديک ،

يک نفر از صخره هاي کوه بالا رفت و به ناخنهاي خون آلود روي سنگي کند نقشي را و از آن پس

نديدش ، هيچکس او را ...

شسته باران رنگ خوني را که از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشکيد .

از ميان برده است ، طوفان نقشهايي را که بجا از کف پايش .

گر نشان از  هر که پرسي باز ، بر نخواهد آمد آوايش...

آن شب هيچکس از راه نمي آمد

تا خبر آرد از آن رنگي که که در کار شکفتن بود .      کوه : سنگين ، سر گردان ، خونسرد .

باد ، آمد ولي خاموش .                ابر پر مي زد ولي آرام .   

ليک آن لحظه که ناخنهاي دست آشناي راز رفت تا بر تخته سنگي کار کندن را کند آغاز ، رعد 

غريد کوه ها را لرزاند .

برق روشن کرد سنگي را که حک شد روي آن در لحظه اي کوتاه پيکر نقشي که بايد جاودان ميماند .

امشب باد و باران هر دو مي کوبند : باد خواهد بر کند از جاي سنگي را

و باران هم خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد ... هر دو ميکوشند ، هر دو مي خروشند .

ليک سنگ بي محابا در ستيغ کوه

مانده بر جا استوار ، انگار با زنجير پولادين... . سالها آن را نفرسوده است ، کوه اگر در خويشتن

پيچد   ،   سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند و 

نمي فرسايد آن نقشي که رويش کند در يک فرصت باريک ( در شبي تاريک... )

                                                                                                   سهراب سپهري

 

نوشته شده توسط محمود در 86/07/22 ساعت 14:12 | لینک ثابت |
 
business articles